تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker عــلی و مــــــدرسه
دوشنبه یازدهم آبان 1388

سلام

تیمهای فوتبال  مدرسه ی ما دقیقاْ همنام تیم های فوتبال داخلی نامگذاری شدندتیم مس سر چشمه(کلاس چهارم) و مس کرمان(کلاس پنجم) بازی داشتندو کلاس چهارمی ها پنج -هیچ باختنداینقدر خوشگل بازی میکردند.ما هم همش می گفتیم ۵تائیهاخوب چیکار کنیم دیگه وقتی بازیشون خوب نبود چطوری باید تشویق میکردیم«.کلافه

زنگ تفریح هم مثل چند روز قبل منتظرخان داداش بازم لیوانشو از تو کلاس بیرون نیاورد و بازم با لیوان من آب خورد

زنگ سوم تاریخ داشتیم و بد شانسی ما همش همین بود که آرزو میکردم خانم منو نیاره به درس هنوز آرزومون به آخر نرسیده بود که صدای خانم معلم منو اینجوری متعجب ساختخانم گفت:علی....بیاد به درسسوال پرسید:نخستین روستاها چگونه بوجود آمدند؟ من:ممممممممممممم ای خدا اینقدر دیشب خونده بودم ولی نمی تونستم توضیح بدمکلافهگفتم:چون انسانها به آب احتیاج داشتند خونه هاشونو کنار چشمه ها و رودها ساختند و ااینجوری اولین روستاها بوجود اومدندو خانم معلم : دستتون درد نکنهمن اینجوری توضیح داده بودم؟؟؟و منم فقط خجالت کشیدم

یکی از سوالاتی که معلم از تو متن  کتاب علوم در میاره و ما می نویسیم  رو  ازبقیه جا مونده بودم و ننوشته  بودم زنگ خونه تو سرویس،از دوستم محمد علی کتابشو گرفتم که بیام تو خونه از روش بنویسم ،همینکه رسیدم تو خونه یادم اومد باید ۳۰ تا سوال از کتاب علوممون بعنوان تکلیف شب بنویسیم смайлыبه مامان گفتم:من یادم نبود و محمد علی هم یادش نبود که امشب کتابش رو نیاز داره حالا چیکار کنم؟مامان گفت:خونه شونو بلدی؟ گفتم :بله ،مامان:اشکال نداره تو سوالتو بنویس смайлыبعد میریم کتابشو بهش میدیم تا بتونه مشقهاشو بنویسه .

خلاصه بابا از خونه رفته بود زودباشو خونه محمد علی تا خونه ما خیلی فاصله داشتبا چند تا از همکلاسیها تماس گرفتمتا شماره خونه محمد علی رو پیدا کردم همچین زنگ زدم خونه شون تا سوالا رو براش بخونم و بنویسه(مشقهاشو)آقا خیلی خونسرد میگه:بابا بی خیال من از رو کتاب خواهرم که چند سال پیش کلاس چهارم بوده می نویسممن چقدر حرص خوردم که فردا جواب خانم رو چی بدم؟ من نبودمو محمد علی اگه منفی بگیره تقصیر منهколобокاونوقت محمد علی تا اونموقع که من تماس گرفتم حتی طرف کیفش نرفته بود بازندهکه بفهمه کتابش نیستشرمندهاونوقت من تمام تکلیفهامو نوشته بودم.وقتی به مامان گفتم جریان چی شده!!!مامان میگه:خوب کار درست همونه که دوستت انجام داده با حرص خوردن توقهر اعصاب منم می ریزه به هم ازبس می پرسی مامان حالا چیکار کنم؟باز خدارو شکر باهاش تماس گرفتی تلفنو دیگه نق نمیزنی،من که داشتم دیوونه میشدم.

 

 

نوشته شده توسط علی در 18:46 با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
امروز یاد یکی از خاطرات کلاس دوم افتادم(۱۳۸۶)

 اون روز وقتی سوار سرویس شدیم به همکلاسیم رضا رسیدیم ،که منتظر سرویس تو آفتاب ایستاده بود، از شیشه مینی بوس به رضا نگاه میکردم،او می خواست از اون طرف خیابون بیاد این طرف و سوار سرویس بشه ،رضا با حالت دو به این طرف میومد که صدای ترمز پراید حواس تمام بچه ها رو بخودش جلب کرد ولی پراید نتونسته بود قبل از رسیدن به رضا بایسته و به رضا خورد و رضا توی هوا بود و کیف و کفشش هم همینطور،خانم همسایه رضا اینا که از نانوایی به خانه شون می رفته وقتی کیف رضا رو تو هوا می بینه با انگشت اشاره میکنه به کیف معلق در هوا و میگه:این کیف پسر همسایه ما نیست؟؟؟بعد رضا رو تو پراید گذاشتند بیهوش شده بود و سر و صورتش زخمی شده بودوحشتناک .ما به مدرسه رفتیم و به بقیه بچه ها گفتیم که رضا تصادف کرده،بچه ها رفته بودند ماجرا رو تخیلی کرده بودند :

می گفتند :رضا پوست کله اش کنده شده و الان در بیمارستان با یک طناب پاشو بستند.

 بعدا نوشت: بعد از چند روز که رضا تو بیمارستان بستری بود به مدرسه اومد ،البته یکی از پاهاش تو گچ بود

نوشته شده توسط علی در 22:51 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

سلام

دور از جونتون من از پنجشنبه گذشته تب و لرز شدم و متاسفانه آنفلوانزا گرفتمالبته خدارو شکر همون آنفلوانزای قدیمینه این آنفلوانزای تازه وارد که به بچه و بزرگ رحم نمیکنه.

امروز شنبه ۲۵ مهر فقط و فقط بخاطر برنامه روز شنبه که ورزش هم درش هست به مدرسه شرفیاب شدموگرنه نمیرفتم و تو خونه استراحت میکردمالبته از دو روز قبل که خیلی بهترم و تبم خیلی پایین اومدهولی دیشب فکر میکردم دارم می میرمازبس بدنم داغ بود همینکه مامان پارچه خیس رو پیشونیم میگذاشت پارچه خشک میشدولی تا می گفتم مامان دارم می میرممامان میگفت نباید انرژی منفی برای خودت بفرستیباید بگی من دارم خوب میشم و الان تبم قطع میشهبعد هم یه سیب رو برام پوست گرفت و  خوردم بهتر شدم و دستشو رویشقیقه ام گذاشت، ۷   مرتبه سوره ی حمد رو خوند و دیگه هیچی نفهمیدم تا ساعت ۴ صبح که مامان دستشو رو پیشونیم گذاشت چشمامو باز کردمو اولین سوالی که پرسیدم این بود: مامان تبم قطع شده،فردا می تونم برم مدرسه؟؟مامان گفت اگه تا فردا صبح دیگه اصلاْ تب نداشتی برومامان هم دوباره بهم قرص تب بر داد و شربتی که دکتر برام نوشته بود دستها و پاهامو تو حمام با آب ولرم شستم و اومدم خوابیدم

یکساعت بعدش بیدارشدم و دیدم بدنم کمی سردتر شده ولی هنوز کمی گرم بودمامان  گفت علی اگه بمونی خونه بهترهولی دوست نداشتم فوتبال رو از دست بدم و گفتم دکتر هم که گفت دو روز استراحت کافیه منم پنجشنبه و جمعه که استراحت کردمخلاصه آماده شدم و با داداش مهدی رفتیم مدرسه.

زنگ اول ورزش داشتیممن و درگاهی و سجاد تو یه تیم بودیم و جعفری و کاظمی و چند نفر دیگه تو تیم مقابل نیمه اول رو دو هیچ تیم جعفری بردندولی نیمه دوم۳تا گل اول رو درگاهی زد و ۲تا گل سلیمانی زد و ۲ تا گل هم سجاد و منم پاس یکی از گلهای زده شده رو داده بودمراستش پاهام توان نداشت مثل همیشه بدوم آخر نیمه دوم بودیم که جعفری یک گل دیگه زد و با نتیجه ۷ بر ۳ به نفع تیم ما مسابقه و همینطور زنگ ورزش تموم شدزنگ بعد بخوانیم داشتیمو زنگ سوم هم هنر داشتیم که موضوعش بهداشت بود زنگ آخر هم پرورشی داشتیم.

همینشرمندهبعد هم زنگ خونه خورد و به خونه اومدیم.از بس سرفه زدم ماهیچه های شکمم بسته و درد میکنه.چون پنجشنبه بنا به توصیه دکتر مدرسه نرفته بودم از تکالیفم خبر نداشتمازبچه ها مشقها رو پرسیده بودم وقتی رسیدم خونه بعد ازخوردن ناهارمشقهامو نوشتم و بعد هم مسابقه های فوتبال رو تماشا کردیم با داداش های خوبم

نوشته شده توسط علی در 17:21 با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

سلام

ازاون روزی که ننوشتم خیلی تنبلیم میشه که بیام تایپ کنمولی حیفم اومد که خاطرات دیروزو روز قبلش (دوشنبه ۲۰مهرو سه شنبه۲۱ مهر رو ننویسم)

روز دوشنبه که  تا ساعت ۷:۲۰ منتظر سرویس بودیمعجلهسرویسی که همیشه سرساعت ۷:۱۰ می اومد ده دقیقه دیر کرده بودکلافههوا هم حسابی سرد بودبابا هم که صبح به تهران رفته بود ماشین رو برده بود فرودگاهو این یعنی اینکه همه چی دست به دست هم داده بود تا ما تصمیم بگیریم با آژانس به مدرسه بریمهمونموقع داشتم به مامان میگفتم امروز دیگه سرویس نمیاد بیا برامون آژانس بگیر،که دیدم سرویس جلومون ایستاد سریع سوار شدیم و بطرف مدرسه حرکت کردیم ،ازبس راننده دیر رسیده بود دو تا از بچه ها تو مسیر نبودند و خودشون به مدرسه رفته بودندخلاصه اینکه رفتیم سر صف و بعد ازبرنامه صبحگاهی رفتیم کلاس و زنگ اول ریاضی داشتیم و زنگ دوم بخوانیم ،معلم خوبمون بعد از درس دادن یکی یکی بچه ها رو صدا میزنه تا کلمه هایی که سخت باشند یا اینکه جدید یاد گرفتیم رو روی تخته بنویسیم و معلم بهمون نمره بدهیکی از همکلاسی ها که امسال اومده تو مدرسه ی ما و اسمش "سبحان....."رفت پای تخته و معلم بهش گفت بنویس "نمی پذیرند" و سبحان این کلمه رو با "ز" نوشتو خانم معلم طبق معمول گوش هر کسیکه غلط بنویسه رو میگیره،گوش سبحان رو هم گرفتمنتظرمن و دوستم سلیمانی تو کلاس کنار هم می نشینیممن گفتم ازبس گوش سبحان سر هر زنگ کشیده شده گوشاش مثل پیاله بزرگ شدهسلیمانی گفت ولی بنظر من از پیاله بزرگتره،به اندازه ی ماهیتابه شدهشوخیبعد از اینکه سبحان نشست خانم معلم سلیمانی رو صدا زد که بره پای تختهاتفاقاْ سلیمانی هم یک کلمه رو اشتباه نوشت و همون قضیه گوش کشی تکرار شدزودباشمنم گفتم حقته تا تو باشی نگی گوشاش اندازه ی ماهیتابه استشکست.بعد از اینکه به خونه رسیدیم و ناهار خوردیم مشقهامو نوشتم و بعد هم با مهدی پلی استیشن بازی کردیم смайлыوقتی بابا از تهران برگشت برامون سوغاتی آورده بود دستش درد نکنهبرای هر کدوم دو دست لباس مناسب این فصل که پاییزه.

روز سه شنبه هم منتظر سرویس بودیم که دیدم یه پژوی ۲۰۶ نقره ای جلومون وایساد ازمون پرسید: بچه های مدرسه شاهد هستین؟ مامان گفت بله اومدم کیفهامونو بذارم تو صندوق عقب ماشین که گفت صندوق پره و کیس کامپیوترم اونجاستحالا داشتم باخودم فکر میکردم چطوری میخواد ۹ نفر بقیه رو تو این ماشین جا بدهکه متوجه شد به چی فکر میکنم و گفت امروز چند نفر ازبچه ها نیستند نگران نباش جای همه میشهباورتون نمیشه ۱۱ نفر سوار ۲۰۶ ،البته با راننده ۱۲ نفرخلاصه اینکه ته ماشین رو زمین کشیده میشدو منم که دیگه له شده بودم و دلم میخواست زود به مدرسه برسیم تا یه نفسی تازه کنمколобокرسیدیم به مدرسه در ماشین که بازشد انگار یه ماشین منفجر شده باشه و ۱۱ تا بچه از این انفجار پرت بشن بیرونسر صف هم یه دکتر دعوت کرده بودند ،در مورد علائم آنفلونزا و رعایت بهداشت برامون صحبت کرد تازه اطلاعات این بیماری رو هم روی کاغذ با شکل بهمون آموزش دادندحالا شما تصور کنید اگه خدای نکرده ،خدای نکرده یکی از بچه های سرویس ما(پژو ۲۰۶) همون آنفلونزای فصلی هم داشته باشه حتماْ ماها مبتلا میشیم دیگه آنفلونزای خوکی که دیگه همگی خلاص یا بقول جناب سرهنگ تو سریال  مسافران همگی فرتزودباشدور از جونمون.به جای آموزش شستن دستها با آب و صابون و تبلیغات انواع و اقسام شوینده ها از تلویزیونیه فکری برای ما بچه ها بکنیدمنتظرآهان داشت یادم می رفت که بنویسم دیروز املاء داشتیم و من دفترمو تو خونه جا گذاشته بودم اومدم تو حیاطو زنگ زدم به خونه ،خدارو شکر مامان هنوز خونه بود و بهش گفتم که دفترمو جا گذاشتممامان هم گفت اشکال نداره الان آژانس میگیرم و دفترتو میارم مدرسهبعد هم آقای فتحی زنگ تفریح دفترمو بهم داد معلوم بود مامان آورده بود و به دفتر مدرسه تحویل داده بود ولی برعکس معلممون اصلا املا نگرفت و حال من اساسی گرفته شد

دیشب از تلویزیون شنیدم که دو تا کودک ۹ماهه و ۱۱ ماهه در اثر این بیماری مردندچرا تو کشور ما کسی این بیماری رو جدی نگرفته و کاری نمی کنند؟من خودم چند ماه پیش وقتی این بیماری تازه شناخته شده بود و شیوع پیدا کرده بود،دیدم تو اخبار می گفت تو کشورهای دیگه چقدر برای حفظ بهداشت همه مردم کشورشون تلاش میکردند بهشون ماسک میدادند محلهای عمومی رو ضد عفونی میکردنددستولی تو کشور ما چی؟؟؟смайлы

ولش کن ،بی خیال .امروز هم که تعطیله و فردا بین التعطیلیعنی میشه که تعطیل بشه؟؟تعطیل هم نشه اتفاقی نمی افته چون من مشقهامو دیروز نوشتم

شهادت رئیس مذهب شیعه امام صادق (ع) بر همه تسلیت باد

 

نوشته شده توسط علی در 5:30 با موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه هفتم مهر 1388

سلام

 

روز یکشنبه بدون اینکه از قبل به ما گفته باشند، تا کتابها و دفترها رو نریزیم تو کیف و بقول قدیمی ها بارمون رو سنگین کنیم کلافه،رفتیم موزه دفاع مقدّس .اونجا هم عکس از زمان جنگ و رزمنده ها دیدیم و هم اسلحه колобокو تانک و دوربین و.... که مربوط به زمان دفاع مقدّس بود. دوستم"  درگاهی" با دیدن عکسها با خودش تکرار میکرد" نوچ،نوچ،نوچ" اوهو اینجوری ناراحتی ِ خودشو نشون می داد. منم با دیدن یک عکس خیلی ناراحت شدم و دلم گرفت اون عکس مربوط به رزمنده ای بود که شهید شده بود و سرش از بدنش جدا شده بود وحشتناکاون لحظه از شدت ناراحتی وقتی خواستم آب دهنمو قورت بدم دیدم دهنم کاملاً خشک شده.بعضی بچّه ها رفته بودند پشت دوربین و از اونجا نگاه میکردند ابروحالا نمی دونم چیزی هم می دیدند یا وقت قیافه دیده بانی به خودشون گرفته بودند ،بعضی ها دوست داشتند به اسلحه ها دست بزنند و بعضی ها دلشون میخواست توی تانک رو هم ببینند.

وقتی برگشتیم مدرسه و به کلاس رفتیم معلّم پرسید: "بچّه ها چند نفرتون فرزند شهید هستید؟چند نفر فرزند جانباز؟ و چند نفر فرزند آزاده؟؟

بعد از اینکه اسامی بچّه ها تو این سه گروه یادداشت شد смайлы، معلّم از من پرسید:" خوب ،بابای تو جانباز چند درصده؟" من نمی دونستم این یعنی چی؟ گفتم: نمی دونم .رویاولی بقیه بچه ها می دونستندتایید و هر کدوم که نوبتشون می شد جواب میداد که مثلاً 35 درصد یا 25 درصد و....بین خودمون بمونه من قبلاً فکر میکردم آزاده اسم دخترونه است و وقتی معلّم پرسید چند نفر فرزند آزاده هستید؟فکر کردم باید اسم مامانشون آزاده باشه.

وقتی اومدم خونه از مامان پرسیدم بابا جانباز چند درصده؟ مامان گفت .... درصد ،گفتم این درصد یعنی چی؟مامان گفت به اندازه ی مجروحیتی که هر رزمنده تو جبهه داشته فرق میکنه.گفتم جانبازی  چطوری معلوم میشه؟ مامان گفت: پهلوی چپ بابا رو دیدی؟من:همونکه  جای جراحی و بخیه هست؟ گفت: بله، ریه (شش) بابا تو جبهه آسیب دیده و وقتی صدّام بمب شیمیایی هم میزده بابا شیمیایی شده ،پرسیدم: سرفه های بابا بخاطر همینه؟ مامان گفت :بله ،تاولهایی که روی پاهای بابا میزنه هم بخاطر همینه. یه دفعه یاد آزاده افتادم از مامان پرسیدم مامان ،فرزندِ آزاده یعنی چی؟متفکر مامان :زمانی که رزمنده ها  می جنگیدند بعضی هاشون بوسیله دشمن اسیر  شدند و  چند سال تو زندانهای صدّام بودند بعد از اینکه جنگ تموم شد اُسرا آزاد شدند و به ایران برگشتند و به همین خاطر بهشون میگن: آزاده..چی فکر میکردم چی شد؟

امروز کلاسمون تشکیل شد و جایی نرفتیم ولی باز هم خبری از سرویس نبود و مدرسه برامون آژانس گرفت و ما رو به خونه رسوندند وقتی رسیدیم از بس خسته بودم توان بالا آوردن کیفم رو به طبقه بالا(طبقه سوم-خونه مون- 43 تا پله)نداشتم و از مامان خواستم از فردا یه طناب از بالکن بندازه پایین تا من و داداش مهدی کیفمون رو ببندیم بهش و مامان کیف رو بکشه بالا(بالابر مُدرن) البتّه مامان قبول کرد که با ما دو تا داداش همکاری کنه ولی اگه بوسیله افرادی که دنبال سوژه و شکار لحظه هستند فیلمبرداری شدیم(بالابر مُدرن) و روی مو با ی ل هاشون بلو تو ث ،مسئولیتش با خودمونه(من و مهدی)و هر مجازاتیشوخی که بخاطر این قضیه بابا در نظر بگیره شامل حال مامان نشه من نبودمو ما هم ایثارگرانه پذیرفتیم.

عصری هم رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردمدست از بس معلّم بهداشت گیر میداد و می گفت باید از این کوتاهتر باشه وگرنه گوشتونو سه دور می پیچونمبازنده.بعد از سلمونی هم رفتم دوش گرفتم و الان اینجا در حال تایپ هستم تا فردا مامان اینا رو با شکلکهای بامزه  تو وبلاگم بذاره.

 

خدا نگهدارتونخداحافظ

 

نوشته شده توسط علی در 9:26 با موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه پنجم مهر 1388

سلام

 

بله دیگه سال جدید شروع شد و بازم صبح زود بیدار شدن ، مشق نوشتن و درس خوندن و خلاصه همه کارها با نظم و برنامه باید انجام بشه تو نوشته های قبلی یادم رفت بگم رویاکه امسال روزاول مهر آقای فتحی معاون مدرسه سر تمام بچه های مدرسه یه کلاه رنگی گذاشت دیدنی!!!آره خوب کلاه رنگی اونم" ایران س لی "من هر چی ازاین "ایران س ل" بدم میاد بخاطر تبلیغات بی مزه ش ،حالا کلاه گذاشتنشون رو ندید بگیریم، چرا رنگ زردددددددد؟؟؟

پسر مهربونم علی(پیراهن سورمه ای با یقه سفید)

امروزصبح هم سرویس مدرسه نیومد دنبالمون و با بابا به مدرسه رفتیم.بچه ها سر صف بودند و نرمش صبحگاهی انجام میشد.ظهر که برگشتیم خونه راننده سرویس و ماشین هر دو عوض شده بودند خدا کنه فردا بیاد دیگه قرار نباشه بعد ازنیم ساعت سر پا ایستادن تو خیابون کلافهتازه  قرار باشه دنبال راهی برای مدرسه رفتن پیدا کنیم.

خانم معلّم که همیشه لبخند رو لباش مهمونه ،ولی بخاطر سوء استفاده نکردن بچه ها مرتّب میگه من اگه کاسه صبرم لبریز بشه.... ولی بقیّه اش رو نمیگه که وقتی کاسه صبرش لبریز بشه چی میشه؟؟؟

روز پنجشنبه مامان یه کیک برای تولد بابا پخته بود که روشو با خامه و شکلات و کمپوت آناناس تزئین کرد ،اینقدر خوشمزه شده بود که الان دارم می نویسم دهنم آب افتاده ،جمعه هم من و مهدی  خواستیم دوباره برامون مثل همون کیک بپزه قبول نکرد . حتماً با خودتون میگید : علی شکمو !!!

هر شب یه دیکته هم باید بنویسم که هم دیروزو هم امشب مامان بهم دیکته گفت و 20 گرفتم.دست

راستی خاله هم عصری به رفسنجان رفت ،آخه خاله ته تغاریه بابابزرگ ایناست و امسال دانشگاه قبول شددست و عصری رفتند رفسنجان بعد از رفتنش دلم خیلی براش تنگ شده .در پناه خدا  سلامت و موفق باشه.

اینا رو امشب نوشتم ولی فردا مامان زحمت می کشه و می بره تو وبلاگم.

 

نوشته شده توسط علی در 8:57 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه دوم مهر 1388

اول مهر 1388

 

سلام

 

روز اول مهر ،روز پر شور و نشاطی بودهورا. صبح زود ساعت 6 بیدارشدیم و اول مسواک زدم و بعد صبحانه خوردمсмайлы دوباره مسواک زدم(ازهول دو بار مسواک زدما) و ساعت 6:30 بود که بابا برامون قرآن گرفت و از زیر قرآن رد شدیم و قرآن رو بوسیدیمو سوارماشین شدیم و مدرسه رفتیم.

اول بابا آبجی رو به مدرسه شون رسوند و بعد هم من و داداش مهدی که مامان و بابا هم اومدند تو مدرسه تا ساعت 8:30 برنامه ها طول کشید که شامل قرائت  قرآن و  خوش آمد گویی و پرچم  بود.

بعد هم گفتند کلاس چهارمی ها(دوتا کلاس هستیم)همه جلو در ِ نمازخونه بایستند تا معلمهاشون بیان اسمهاشونو بخونند.

خلاصه کلام اینکه من دوباره با سجاد و علیرضا و دانیال برای چهارمین سال هم کلاسی هستیم.و ازاین بابت خیلی خوشحالم.

معلممون هم که خانم کریم آبادی(معلم کلاس دوممون) است  و تقریباً همه مون رو یادشه.

زنگ تفریح هم بهمون موز و بیسکویت تغذیه دادند. رفتم دنبال مهدی و به دوستام معرفیش کردم و با هم بازی کردیم.آخه امسال مامان همش سفارش میکنه خیلی مراقب داداشت باش.

زنگ ریاضی هم معلممون چند تا ضرب داد و گفت با شکل بهشون جواب بدید که من همه رو درست جواب دادم بعد هم گفت از4000 تا 4200 بنویسید که تا وقتی زنگ خورد من تا 4121 نوشته بودم و بقیه اش روتو خونه نوشتم.راستی کتابهامون رو هم دادند که امسال 8 تا کتاب داریمزودباش. تازه تعلیمات اجتماعی هم  جغرافی-تاریخ –مدنی داره.زنگ خونه هم سوار سرویس شدیم و برگشتیم خونه همینکه به خونه رسیدم  رفتم کتابهای خودم و مهدی رو بردم تا برام منگنه کنند خراب نشه و بعد هم مامان جلدشون گرفت .بعد ازناهارتکالیفم رو هم نوشتم و بعد تلویزیون تماشا کردم.

امروز دو مهر ماه و روز تولد باباست. بابا جونم تولدت هزار بار مبارک.الهی همیشه زنده باشی. دوستت داریم یه عالمه هر چی بگیم بازم کمه.

نوشته شده توسط علی در 7:0 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه بیست و یکم شهریور 1388
سلام

نماز و روزه هاتون قبول باشه انشاءالله.

پنجشنبه بازیگوشی و شیطنت و بازی نذاشت ما به قولمون عمل کنیموطبق گفته مامان عصر استراحت کنیمولی مامان چیزی نگفت و شب به مسجد رفتیمخیلی شلوغ بود .دعاهاتون مستجاب بشه.

دیروز انگار از همه شاکی بودم نمی دونم چرا؟ولی از بس غُر زدم دیگه خودم هم کلافه شده بودمکلافهدوست داشتم دیروز رانندگی یاد بگیرمهر چی هم ازمامان و بابا خواستم در این زمینه اقدام کنند فایده نداشتو هر کدوم یه دلیل برام آوردند که نمیشهولی من قانع نمیشدمکلافهتا اینکه یاد اتفاقی که چند سال پیش افتاده بود اومدمآخو شروع به تعریف اون اتفاق:مامان یادته اون سال که میرفتیم بیرون ،همون وقت که پی کی داشتیم؟بارون باریده بودهمش به بابا گفتی آروم تر برو می ترسم تصادف کنیماسترسسر اون چهار راه که چراغ قرمز بود، از اون ماشینای نادرشاه چرا می خندی مامان؟منتظرمامان گفت:آخه نادرشاه ماشینش کجا بود پسر؟؟من میگم:منظورم اینه که ماشینش قدیمی بود همین!!عصبانی!هر چی بابا پاشو رو ترمز فشار داد ماشین نایستادوقت تمامو محکم خوردیم بهشاوهعجب ماشین محکمی بوداخیال باطلماشینه عیب نکردهورافقط رفت وسط چهارراهابلهولی جلو بندی پی کی له شدfeeling beat upآه از نهادمون بلند شده بود .یادته سرت خورد تو شیشه؟پیشونیت زخم شد؟و بعد ازاین همه سخنرانی گفتم "وا ول یا."..که باز مامان و باباآره "وا ولیا" اگه ماشینش قدیمی نبود حتماْ مثل پی کی داغون میشد whistlingحالا این اشتباه لُپی بود آخه ،چمی دونم ؟؟؟باشه همون "وا وی لا"حالا راضی شدین؟؟مامان میگه علی وقتی میگم رو اعصابم با کفش میخ دار راه میری نگو نهقهر.........

خلاصه اینقدر غُر زدم تا بالاخره دیشب از رو صندلی افتادم و دستم درد گرفتافسوسطوریکه فکر میکردم دستم شکستهولی بابا گفت چیزی نیست فقط کمی ضربه خورده دردش مال اونه...

حالا از جو مو نگ بگم وقتی سریالومی دیدم ،ازبابا پرسیدم این کیه همیشه پشت سر سوسانوایستاده؟ بابا گفت "بادی گاردشه" یعنی مواظب و محافظشهمن گفتم ای بابا،سو سا نو که خودش می تونه مواظب خودش باشه رزمی کاره ،ولی سویا که رزمی کار هم نیست، فقط یه پیرزنه همراهشه که بادش میزنهکه داداش محمد دنبال سوژه گفت درسته علی ولی اصل همون باده که هر دو تا محافظا دارن بادی گارد=بادبزنگاوچران دیگه من و داداش مهدی یه بهونه برای بحث پیدا کردیمwhistlingو به بررسی بادی گارد و بادبزن انسانی پرداختیم

راستی امشبم از اون شبهای دعا و اجابته

برای همه و هم دعا کنیم

نوشته شده توسط علی در 9:47 با موضوع: | لینک ثابت |