تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker عــلی و مــــــدرسه
جمعه یازدهم دی 1388

سلام

عزاداریهاتون قبول انشاءالله

پسرای عزیزم مهدی وعلی:*:*

مهدی و علی (تاسوعا ی ۸۸) مسجد جامع کرمان

هفته قبل روز دوشنبه که مدرسه رفتیم ،دو تا از همکلاسیهامون غیبت داشتند یکیشون بخاطر سرماخوردگی بود ولی سجاد که از بهترین دوستای منه و از کلاس اول با هم همکلاس هستیم غیبتش بخاطر از دنیا رفتن مادرش بود.اول که بچه ها خبر رو بد شنیده بودند و می گفتند سجاد از دنیا...ولی بعد که خانم معلم اومد تو کلاس ازش پرسیدیم که چرا سجاد مدرسه نیومده و خانم گفت:مامان سجاد روز تاسوعا از دنیا رفتهبعد از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم و همش به این فکر میکردم که آیا الان سجاد چه حالی داره؟ آیا دلش برای مامانش تنگ نشده؟ و....خلاصه هفته گذشته سجاد اصلاْ مدرسه نیومدو جاش تو کلاس خالی بود.تازه سجاد یه خواهر کوچولوی پنج ماهه هم داره که اسمش گلنارهیاد گلنار که افتادم بیشتر ناراحت شدم وقتی به خونه رسیدم به مامان گفتم که مامان سجاد از دنیا رفتهو مامان هم خیلی ناراحت شد و گفت مگه چه اتفاقی افتاده؟ گفتم مامان سجاد بعد از بدنیا آوردن خواهرش همیشه مریض بود و سجاد هر وقت می اومد کلاس می گفت مامانم حالش خوب نیست فکر کنم بخاطر بدنیا اومدن خواهرش از دنیا رفتهبعدش سوالاتی که از صبح تو ذهنم بود از مامان پرسیدم  و مامان هم جواب میداد

پرسیدم:حالا گلنار چطوری شیر می خوره؟مامان: حتماْبهش شیر خشک می دن،باز پرسیدم: سجاد دلش برای مامانش تنگ نمیشه؟ مامان گفت:تنگ که میشه ولی خدا بهش صبر و تحمل میده که بتونه این دلتنگی رو تحمل کنهباز پرسیدم:بنظرت برای سجاد بد نشد که مامانشو از دست داده؟

مامان: خواست خدا این بوده و عمر مامان سجاد همین قدر بیشتر نبوده، سجاد بابا داره خواهر و برادر داره و ازهمه مهمتر خدا رو داره که مراقبشه.

بغضی که تو گلومو گرفته بود صدامو عوض کرده بود شاید همین باعث شد مامان بفهمه خیلی برای سجاد ناراحتممامان دستشو رو پیشونیم گذاشت و گفت سرت درد میکنه؟ گفتم خیلی زیاد و یه قرص مسکَن خوردم و خوابم برد وقتی بیدار شدم سرم درد نمیکرد ولی حال و حوصله بازی کردن نداشتم افسوس

یکی از بچه ها که همسایه سجاد هست رفته بود خونه شون وقتی اومد مدرسه گفت:بچه ها مامان سجاد بخاطر سرطان کبد از دنیا رفته و  سجاد  بخاطر از دنیا رفتن مامانش خیلی ناراحت بود

فردا سجاد به مدرسه میاد براش دعا میکنم که بتونه دلتنگی و دوری ازمامانش رو تحمل کنه و مثل قبل به درس و مدرسه اش برسه چون مامانش همیشه دوست داشت سجاد از بهترین بچه های کلاس باشه

برای شادی روح مامان مهربون سجاد :اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

 

نوشته شده توسط حدیثه در 20:6 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه سوم دی 1388

سلام

عزاداریهاتون قبول حق تعالی انشاءالله.

از شنبه تا امروز که پنجشنبه است حال و هوای مدرسه ما هم مثل حال و هوای هر کوچه و خیابونی خیلی فرق کرده،سر در ِ مدرسه با پرچم های سیاه رنگ پوشیده شده،و این یعنی بچه های این مدرسه هم به احترام ماه خون و قیام ماه محرم ،ماه شهادت ابا عبدالله ع و یارانشون عزادارند.

هر روز بعد از زنگ اول زنگ تفریح که میخورد همه به حیاط مدرسه می رفتیم و بصورت دایره می ایستادیم.بعضی بچه ها با خودشون طبل آورده بودند و بعضی سنچ و اکثر بچه ها سیاه پوشیده بودند و بعضی هم زنجیر آورده بودند ، که منم با خودم زنجیر برده بودم هر روز یکی از بچه ها نوحه میخوند و بقیه بچه ها یا زنجیر می زدند و یا سینه می زدند.

 حال و هوای مدرسه حال و هوای خوبی بود من که خیلی از این مراسم عزاداری لذت می بردم و این ۲۰ دقیقه رو خیلی دوست داشتم .دیروز بچه های مهد کودک نزدیک مدرسه مون رو آورده بودند تو مدرسه ی ما(همون زنگ که عزاداری میکردیم) وقتی تو بچه کوچولوها که دختر و پسر بودند نگاه کردم دیدم بعضیها با دستای کوچولوشون به سینه می زنند.

مامان می گفت خوش به حالتون ،حتماْ برامون دعا کنید وقتی که زنجیر می زنید یا وقتی که سینه می زنید.

دیروز وقتی برای رسیدن به این دایره ای که تو حیاط برای عزاداری تشکیل میشد از سالن مدرسه بیرون اومدم آقای فتحی که دید داریم پیشانی  بند یا حسین می بندیم گفت:"فدای هر چی بچه هیئتی با صفاست برم من"

زیارت عاشورا و زنجیر زدن به عشق امام حسین ع خیلی لطف داره .

دیروز بعد از تموم شدن مراسم ،شربت عرق نعناع هم بعنوان نذری تو مدرسه خوردیم.

از هفته آینده امتحاناتمون هم شروع میشهباید بشینیم درس بخونیم

نوشته شده توسط حدیثه در 16:6 با موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388

سلام

 

امروز زنگ تفریح متوجه شدیم بالاخره بعد از دو ماه روزنامه دیواریها رو به دیوار زدند ولی هنوز که خبری از روزنامه انتخاب شده و جایزه نیست.

یکی از هم کلاسیها میگفت قراره دهه فجر به بهترین روزنامه دیواری جایزه بدهند.حالا معلوم نیست کدوم حرف این معلم بهداشت راست باشه و اصلاً از جایزه خبری باشه؟رویا

ورزش امروز حسابی بهمون مزه داد هوراو با نتیجه 5 =5  بازی و زنگ ورزش تموم شد یک پنالتی رو هم من زدم تازه به بهترین دروازه بان که دروازه بان تیم مدرسه هم هست.

امروز از بس رونویسی کردم دستم درد گرفته نا فُرم، بین خودمون بمونه معلّم منو جریمه کرد!!!شرمندهچون گفت داشتی با کناریت حرف میزدی ،من چیکار کنم وقتی کناریم ازم سؤال پرسید؟؟اگه جوابشو نمی دادم که شوخیمی گفت علی بدجنس و خسیسی.من نبودم

به مامان گفتم دیگه خسته شدم از بس نوشتم(9 صفحه از رو کتاب علومزودباش)مامان گفت :معلمتون که هیچوقت اینهمه مشق نمیدادابرو،نکنه جریمه شدی؟شکستتعجب کردم که مامان از کجا متوجه شده اینا مشق نیست و جریمه است متفکرکه خودش گفت :تو جلسه انجمن معلمتون گفت اگه دیدین تکلیفشون تموم نمیشه مطمئن باشین جریمه شدنمنتظر.دیگه چاره ای نداشتم که راستشو بگمتایید  و مامان هم بعد از شنیدن حرفهام ازم پرسید چند صفحه از 9 صفحه جریمه ات مونده؟بازندهگفتم 3 صفحه.شرمندهگفت تا هر جاشو نوشتی  بسهقهر فردا به معلمتون بگو دستم درد میکرد نتونستم بقیه اش رو بنویسمعجله و ازش  معذرت خواهی کن و از همه مهمتر ازاین به بعد با کناریت حرف نزن.

منم گفتم من نمی تونم جواب دوستم رو ندم.

مامان هم گفت:خوب پس بشین جریمه هاتو بنویس و اینقدر غــُر نزن!!

خلاصه قرار شد فردا صبح زودتر بیدارم کنه تا بشینم ادامه جریمه ها رو بنویسم. الان هم اومدم تا خاطراتمو توی" وُرد " تایپ کنم و مامان فردا بذاره تو وبلاگم بقول داداش بزرگه زنگ تفریحه زنگ تفریحه

من دیگه برم زودتر ب خ و ا ب م چون فردا صبح زود باید بیدار بشم.

شب به خیر

نوشته شده توسط حدیثه در 8:51 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه دوازدهم آذر 1388

میلاد با سعادت امام دهم حضرت علی النقی(ع) امام هادی(ع)،را به ساحت مقدس حضرت ولی عصر(عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما گلچهرگان عزیز تبریک و شاد باش عرض میکنم.

سلام

چند وقت پیش حرفش رو اینطور شروع کرد

علی:مامان،چرا ما نباید امام زمانمون رو ببینیم؟ خوش به حال مسلمونایی که زمان پیامبر (ص)و اهل بیت(ع) بودند.

آقای من!درسته علی  کم سن و ساله ولی دلش براتون تنگ شده بود باز پرسید:مامان ،همه ی اونایی که میرن حج ،امام زمان(عج) رو می بینند؟

علی مهربونمدوستت دارم

سعی کردم طوری جوابش رو بدم که قانع بشه،ولی نشد .کلافه بود عصبی شده بود آروم و قرار نداشت ....

با دیدن حالتهایی که داشت هم خوشحال بودم هم نگران.خوشحال از اینکه دل پاکش دلتنگ بهترین بنده ی خدا بود و نگران از اینکه دل کوچکش تحمل این دلتنگی رو نداشته باشه.

شاکی بود از اینکه چرا خدا ما رو الان آفرید؟؟چرا ما نباید امام زمانمون رو ببینیم؟چرا نمیشه رو در رو ازش بپرسیم؟چرا نمی تونیم دستای مهربونشو ببوسیم؟

مامان،کاش می دیدمشون،کاش میشد باهاشون حرف میزدیم،کاش میشد کنارشون بشینیم،کاش صداشونو می شنیدیم ،کاش صورت نورانی شونو می دیدیم و.....

علی جونم ،خجالتم نده ،نمی دونم چه  جوابی برای سوالا و آرزوهای قشنگت داشته باشم.که قانع بشی؟؟

گفتم الان که تو دلت داری به این چیزها فکر می کنی ،آقا امام زمان(عج) می بیننت و به سوالات جواب میدن ،دوستت دارن و مراقبت هستن ،همیشه برای سلامتیشون صلوات بفرست،ببین دل تنگت آرومتر میشه.

علی:مامان،من اینجوری نمیخوام،من می خوام ببینمشون،میخوام صداشونو بشنوم میخوام باهاشون حرف بزنم میخوام ازشون بپرسم چی درسته چی درست نیست؟؟؟

هیچی آرومش نمیکرد ،اون میخواست با چشم هم حضور امام زمانش رو ببینه ،بی تاب شده بود و کاسه ی صبرش لبریز،دلم لرزید....

نمیدونم ،حواسم نبود ،نفهمیدم کجا رفت و چیکار کرد و چی شد که دیگه سوالی نپرسید؟وقتی به خودم اومدم دیدم صداش داره میاد که بلند بلند همراه با امیر محمد آقا سلام رو میخونه

*************

ای پاسخ گرامی امّن یُجیب‌ها
ای پاسخ گرامیِ امّن یجیب‌ها
تعجیل کن به خاطر ما ناشکیب‌ها
چشم جهان به چشمة دستان سبز توست
جاری شو از ورای فراز و نشیب‌ها
تکلیف انتقام شهیدان به دوش کیست؟
خون مسیح مانده به روی صلیب‌ها!
برخیز و بزم شب‌زدگان را به هم بزن
ای آشنا به ندبه و اشک غریب‌ها
تعجیل کن به خاطر صدها هزار چشم
ای پاسخ گرامی امّن یجیب‌ها

 

نوشته شده توسط حدیثه در 8:52 با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه پنجم آذر 1388

سلام

عزیز دلم:*

ورزشکار خندان

شنبه ۳۰ آبان

وقتی به مدرسه رسیدیم بعد از برنامه صبحگاهی آقای فتحی از معاون مدرسه پرسید:میخواهید به  بچه ها بگیم دور مدرسه بدوند؟از صف اول تمام بچه ها پشت سرهم دور مدرسه دویدیم و بعد هم چند تا نرمش انجام دادیم و بعد به کلاس رفتیم،زنگ اول ورزش داشتیم که دوباره به حیاط مدرسه اومدیم و یارکشی برای فوتبال شروع شد همونموقع حلقه اتحاد رو بستیم و بازی رو شروع کردیم اول تیم حریف بازی رو شروع کرد ما سریع توپ رو از اونا گرفتیم و به دروازه شون حمله کردیم اولین شوت رو محمد علی از تیم ما زد که از کنار دروازه رد شد و بیرون رفت،بد شانسی ما بازیکنان خوبمون رفته بودند بیرون تا برای کارت سلامت به کلاس بهداشت رفتند،تا قد و وزن و معاینه چشم انجام بدهندکلافه،و بعد هم من و محمد علی ومهدی بیرون رفتیم و همونموقع گل خوردیم و بعد نیمه دوم شروع شد ،بعد هم یک گل ما به اونا زدیم و یک=یک شدیم.

پسر عزیزم که قیافه یک ورزشکار جدی رو گرفته

چهارشنبه ۴ آذر

زنگ اول ریاضی داشتیم

زنگ دوم مدیر اومد تو کلاسمون و به هر کدوم از بچه ها یک آیه از قرآن  گفت با ترتیل خوندیم و بعد گفت من تو همه ی کلاسها رفتم و کلاس شما از همه بهتر قرآن خوندین.

زنگ تفریح تو حیاط گرگم به هوا بازی کردیم.

زنگ بعد رفتیم کلاس و خانم ازمون مدنی پرسید ،کسانیکه بلد نبودند و مدنی نخونده بودند از کلاس اخراج شدند(همون ساعت)خدارو شکر من خونده بودم و بلد بودم

زنگ بعد تکالیف کتاب بنویسیم رو خانم نگاه کرد که من نوشته بودم.

زنگ بعد املا بصورت تخته نویسی کار کردیم و بعد هم زنگ خانه خورد و سوار سرویس شدیم و به خیر و خوشی به خانه آمدیم.

 

**************

 

عرفه یک بهار است!!!

 که در آن رویش گلها ی اجابت شادیبخش دلهای مؤمن است.

عرفات یک وادی نیست ،

قلّه ای است با یک چشم انداز بلند!

این پرتو حسین است که تا دارالقرار تابیده!!!

چشمها را باید شست

حتماً و قطعاً یوسف زهرا (س) در همین نزدیکیهاست!!!

التماس دعا

نوشته شده توسط حدیثه در 22:38 با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه چهارم آذر 1388

فرا رسیدن هفتم ذی الحجه سالروز شهادت  خورشید خفته در بقیع ،امام پنجم امام محمد باقر (ع) را به ساحت مقدس ولی عصر (عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما دوست عزیز  تسلیت

 عرض می کنیم.

التماس دعا

**************

اى زمین و آسمان سوگوار غربتت

آفتاب صبحدم، سنگ مزارغربتت

بر جبین فصل‏ها هر یك نشان داغ توست
اى گریبان خزان، چاك از بهارغربتت

یك بقیع اندوه و ماتم یك مدینه اشك وخون
سینه‏‎هامان یك به یك آیینه دار غربتت

پاك شد آیینه از زنگ، اى تماشایى‏‎ترین
شستشو دادیم دل را، باغبار غربتت

شب سیه پوش از غم و اندوه بى‎پایان توست
شرمگین خورشید، ازشب‎هاى تارغربتت

اى بقیعت عاشقان را كعبه عشق وامید
سینه چاكیم از غم تو، بى قرارغربتت

شهر یثرب داغدار خاطرات رنج توست
خم شده پشت مدینه زیربار غربتت

مى‎‏تپددل‎هاى عاشق در هواى نامتو
با غمى خو كرده هر یك در كنارغربتت

كاش مى‎‏شد روشناىتربت پاك تو بود
چلچراغ اشك ما در شام تارغربتت

دایره در دایره پژواكى از اندوه توست
هیچ داغى نیست بیرون از مدارغربتت


دامن اشكى فراهم داشتم یك سینه آه
ریختم در پاى تو كردم نثارغربتت

آشناى زخم دل‎ها،غربت معصوم توست
من دلى دارم پریشان، از تبارغربتت

نوشته شده توسط حدیثه در 9:6 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه سی ام آبان 1388

سلااااااااااااااااااااااااام

هوراهوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااهورا

وبلاگم سه ساله شد

تو این سه سال با دوستان زیادی آشنا شدیم

که همیشه همراهمون بودند و با نظرات پر مهرشون خوشحالمون کردند

خوب و خوش باشید تا همیشه

نوشته شده توسط حدیثه در 21:4 با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

 

عزیز دلم علی:*

سلام

دیروز زنگ هدیه های آسمانی بهمون طرز خواندن نماز آیات رو یاد دادند و امروز وقت اذان برای خواندن نماز آیات وضو گرفتیم و به نماز خانه مدرسه رفتیم. من از خواندن نماز با ۱۰ رکوع واقعا لذت بردم.

یکی از همکلاسی ها که کنار من بود بعد از رکوع دوم بود که حواسش انگار پرت شد و میخواست به سجده بره ولی نیم خیز بلند شدو ایستاد و بقیه نماز رو همراه بقیه خواند .

امروز زنگ خونه وقتی با سرویس می اومدیم تو یکی از خیابونها تصادف وحشتناکی شده بودوحشتناکنفهمیدیم که خدای نکرده کسی هم طوری شده بود یا نه؟؟چون دو تا ماشینی که به هم خورده بودند داغونه داغون بودندیه ز *ا*نتیا با یک تو*یو*تا تصادف کرده بود و درهای تو*یو*تا  کاملاْ داغون شده بودزودباش وقتی ما از اونجا رد می شدیم یکی از ماشین های امدا د*خود*رو اونجا بود و زا*نتیا رو با خودش می برد و یه بنده خدایی هم داشت تکه های جدا شده از ماشین رو میگذاشت تو ماشین امداد خود*رومن که فکر کنم مقصر همون راننده زا*نتیا بودهبازندهچون بنظر می رسید تو*یو *تا کنار خیابون پارک بوده وحتی راننده هم توماشین نبودهتازه اینقدر محکم تصادف کرده بود колобокکه خورده بود به درخت

نوشته شده توسط حدیثه در 17:10 با موضوع: | لینک ثابت |