سلام
عزاداریهاتون قبول انشاءالله

مهدی و علی (تاسوعا ی ۸۸) مسجد جامع کرمان
هفته قبل روز دوشنبه که مدرسه رفتیم ،دو تا از همکلاسیهامون غیبت داشتند یکیشون بخاطر سرماخوردگی بود ولی سجاد که از بهترین دوستای منه و از کلاس اول با هم همکلاس هستیم غیبتش بخاطر از دنیا رفتن مادرش بود.
اول که بچه ها خبر رو بد شنیده بودند و می گفتند سجاد از دنیا...
ولی بعد که خانم معلم اومد تو کلاس ازش پرسیدیم که چرا سجاد مدرسه نیومده و خانم گفت:مامان سجاد روز تاسوعا از دنیا رفته
بعد از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم
و همش به این فکر میکردم که آیا الان سجاد چه حالی داره؟ آیا دلش برای مامانش تنگ نشده؟ و....
خلاصه هفته گذشته سجاد اصلاْ مدرسه نیومد
و جاش تو کلاس خالی بود.تازه سجاد یه خواهر کوچولوی پنج ماهه هم داره که اسمش گلناره
یاد گلنار که افتادم بیشتر ناراحت شدم وقتی به خونه رسیدم به مامان گفتم که مامان سجاد از دنیا رفته
و مامان هم خیلی ناراحت شد و گفت مگه چه اتفاقی افتاده؟ گفتم مامان سجاد بعد از بدنیا آوردن خواهرش همیشه مریض بود و سجاد هر وقت می اومد کلاس می گفت مامانم حالش خوب نیست فکر کنم بخاطر بدنیا اومدن خواهرش از دنیا رفته
بعدش سوالاتی که از صبح تو ذهنم بود از مامان پرسیدم و مامان هم جواب میداد![]()
پرسیدم:حالا گلنار چطوری شیر می خوره؟مامان: حتماْبهش شیر خشک می دن،باز پرسیدم: سجاد دلش برای مامانش تنگ نمیشه؟ مامان گفت:تنگ که میشه ولی خدا بهش صبر و تحمل میده که بتونه این دلتنگی رو تحمل کنه
باز پرسیدم:بنظرت برای سجاد بد نشد که مامانشو از دست داده؟
مامان: خواست خدا این بوده و عمر مامان سجاد همین قدر بیشتر نبوده، سجاد بابا داره خواهر و برادر داره و ازهمه مهمتر خدا رو داره که مراقبشه.
بغضی که تو گلومو گرفته بود صدامو عوض کرده بود شاید همین باعث شد مامان بفهمه خیلی برای سجاد ناراحتم
مامان دستشو رو پیشونیم گذاشت و گفت سرت درد میکنه؟ گفتم خیلی زیاد
و یه قرص مسکَن خوردم و خوابم برد
وقتی بیدار شدم سرم درد نمیکرد ولی حال و حوصله بازی کردن نداشتم ![]()
یکی از بچه ها که همسایه سجاد هست رفته بود خونه شون وقتی اومد مدرسه گفت:بچه ها مامان سجاد بخاطر سرطان کبد از دنیا رفته و سجاد بخاطر از دنیا رفتن مامانش خیلی ناراحت بود![]()
فردا سجاد به مدرسه میاد براش دعا میکنم که بتونه دلتنگی و دوری ازمامانش رو تحمل کنه و مثل قبل به درس و مدرسه اش برسه چون مامانش همیشه دوست داشت سجاد از بهترین بچه های کلاس باشه![]()
برای شادی روح مامان مهربون سجاد :اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم
سلام
عزاداریهاتون قبول حق تعالی انشاءالله.
از شنبه تا امروز که پنجشنبه است حال و هوای مدرسه ما هم مثل حال و هوای هر کوچه و خیابونی خیلی فرق کرده
،سر در ِ مدرسه با پرچم های سیاه رنگ پوشیده شده،و این یعنی بچه های این مدرسه هم به احترام ماه خون و قیام ماه محرم ،ماه شهادت ابا عبدالله ع و یارانشون عزادارند.![]()
هر روز بعد از زنگ اول زنگ تفریح که میخورد همه به حیاط مدرسه می رفتیم و بصورت دایره می ایستادیم.بعضی بچه ها با خودشون طبل آورده بودند و بعضی سنچ و اکثر بچه ها سیاه پوشیده بودند و بعضی هم زنجیر آورده بودند ، که منم با خودم زنجیر برده بودم هر روز یکی از بچه ها نوحه میخوند و بقیه بچه ها یا زنجیر می زدند و یا سینه می زدند.
حال و هوای مدرسه حال و هوای خوبی بود
من که خیلی از این مراسم عزاداری لذت می بردم و این ۲۰ دقیقه رو خیلی دوست داشتم
.دیروز بچه های مهد کودک نزدیک مدرسه مون رو آورده بودند تو مدرسه ی ما(همون زنگ که عزاداری میکردیم) وقتی تو بچه کوچولوها که دختر و پسر بودند نگاه کردم دیدم بعضیها با دستای کوچولوشون به سینه می زنند.![]()
مامان می گفت خوش به حالتون ،حتماْ برامون دعا کنید
وقتی که زنجیر می زنید یا وقتی که سینه می زنید.
دیروز وقتی برای رسیدن به این دایره ای که تو حیاط برای عزاداری تشکیل میشد از سالن مدرسه بیرون اومدم آقای فتحی که دید داریم پیشانی بند یا حسین می بندیم گفت:"فدای هر چی بچه هیئتی با صفاست برم من"![]()
زیارت عاشورا و زنجیر زدن به عشق امام حسین ع خیلی لطف داره .
دیروز بعد از تموم شدن مراسم ،شربت عرق نعناع هم بعنوان نذری تو مدرسه خوردیم.
از هفته آینده امتحاناتمون هم شروع میشه
باید بشینیم درس بخونیم
سلام
امروز زنگ تفریح متوجه شدیم بالاخره بعد از دو ماه
روزنامه دیواریها رو به دیوار زدند
ولی هنوز که خبری از روزنامه انتخاب شده
و جایزه نیست.
یکی از هم کلاسیها میگفت قراره دهه فجر به بهترین روزنامه دیواری جایزه بدهند.
حالا معلوم نیست کدوم حرف این معلم بهداشت راست باشه
و اصلاً از جایزه خبری باشه؟![]()
ورزش امروز حسابی بهمون مزه داد
و با نتیجه 5 =5 بازی و زنگ ورزش تموم شد
یک پنالتی رو هم من زدم تازه به بهترین دروازه بان که دروازه بان تیم مدرسه هم هست.
امروز از بس رونویسی کردم
دستم درد گرفته نا فُرم، بین خودمون بمونه معلّم منو جریمه کرد!!!
چون گفت داشتی با کناریت حرف میزدی
،من چیکار کنم وقتی کناریم ازم سؤال پرسید؟؟اگه جوابشو نمی دادم که
می گفت علی بدجنس و خسیسی.![]()
به مامان گفتم دیگه خسته شدم از بس نوشتم(9 صفحه از رو کتاب علوم
)مامان گفت :معلمتون که هیچوقت اینهمه مشق نمیداد
،نکنه جریمه شدی؟
تعجب کردم که مامان از کجا متوجه شده اینا مشق نیست و جریمه است
که خودش گفت :تو جلسه انجمن معلمتون گفت اگه دیدین تکلیفشون تموم نمیشه مطمئن باشین جریمه شدن
.دیگه چاره ای نداشتم که راستشو بگم
و مامان هم بعد از شنیدن حرفهام ازم پرسید چند صفحه از 9 صفحه جریمه ات مونده؟
گفتم 3 صفحه.
گفت تا هر جاشو نوشتی بسه
فردا به معلمتون بگو دستم درد میکرد نتونستم بقیه اش رو بنویسم
و ازش معذرت خواهی کن
و از همه مهمتر ازاین به بعد با کناریت حرف نزن.
منم گفتم من نمی تونم جواب دوستم رو ندم.
مامان هم گفت:خوب پس بشین جریمه هاتو بنویس و اینقدر غــُر نزن!!
خلاصه قرار شد فردا صبح زودتر بیدارم کنه
تا بشینم ادامه جریمه ها رو بنویسم.
الان هم اومدم تا خاطراتمو توی" وُرد " تایپ کنم
و مامان فردا بذاره تو وبلاگم
بقول داداش بزرگه زنگ تفریحه زنگ تفریحه
من دیگه برم زودتر ب خ و ا ب م
چون فردا صبح زود باید بیدار بشم.
شب به خیر
میلاد با سعادت امام دهم حضرت علی النقی(ع) امام هادی(ع)،را به ساحت مقدس حضرت ولی عصر(عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما گلچهرگان عزیز تبریک و شاد باش عرض میکنم.
سلام
چند وقت پیش حرفش رو اینطور شروع کرد
علی:مامان،چرا ما نباید امام زمانمون رو ببینیم؟
خوش به حال مسلمونایی که زمان پیامبر (ص)و اهل بیت(ع) بودند
.
آقای من!درسته علی کم سن و ساله ولی دلش براتون تنگ شده بود باز پرسید:مامان ،همه ی اونایی که میرن حج ،امام زمان(عج) رو می بینند؟![]()

علی مهربونم
دوستت دارم![]()
سعی کردم طوری جوابش رو بدم که قانع بشه،ولی نشد .کلافه بود عصبی شده بود آروم و قرار نداشت ....
با دیدن حالتهایی که داشت هم خوشحال بودم هم نگران
.خوشحال از اینکه دل پاکش دلتنگ بهترین بنده ی خدا بود و نگران از اینکه دل کوچکش تحمل این دلتنگی رو نداشته باشه.
شاکی بود از اینکه چرا خدا ما رو الان آفرید؟؟چرا ما نباید امام زمانمون رو ببینیم؟چرا نمیشه رو در رو ازش بپرسیم؟چرا نمی تونیم دستای مهربونشو ببوسیم؟![]()
مامان،کاش می دیدمشون،کاش میشد باهاشون حرف میزدیم،کاش میشد کنارشون بشینیم،کاش صداشونو می شنیدیم ،کاش صورت نورانی شونو می دیدیم و.....
علی جونم ،خجالتم نده
،نمی دونم چه جوابی برای سوالا و آرزوهای قشنگت داشته باشم.
که قانع بشی؟؟![]()
گفتم الان که تو دلت داری به این چیزها فکر می کنی ،آقا امام زمان(عج) می بیننت و به سوالات جواب میدن ،دوستت دارن و مراقبت هستن ،همیشه برای سلامتیشون صلوات بفرست،ببین دل تنگت آرومتر میشه.![]()
علی:مامان،من اینجوری نمیخوام
،من می خوام ببینمشون،میخوام صداشونو بشنوم میخوام باهاشون حرف بزنم میخوام ازشون بپرسم چی درسته چی درست نیست؟؟؟
هیچی آرومش نمیکرد ،اون میخواست با چشم هم حضور امام زمانش رو ببینه ،بی تاب شده بود و کاسه ی صبرش لبریز،دلم لرزید....
نمیدونم ،حواسم نبود ،نفهمیدم کجا رفت و چیکار کرد و چی شد که دیگه سوالی نپرسید؟وقتی به خودم اومدم دیدم صداش داره میاد که بلند بلند همراه با امیر محمد آقا سلام رو میخونه![]()
*************
ای پاسخ گرامی امّن یُجیبها
ای پاسخ گرامیِ امّن یجیبها
تعجیل کن به خاطر ما ناشکیبها
چشم جهان به چشمة دستان سبز توست
جاری شو از ورای فراز و نشیبها
تکلیف انتقام شهیدان به دوش کیست؟
خون مسیح مانده به روی صلیبها!
برخیز و بزم شبزدگان را به هم بزن
ای آشنا به ندبه و اشک غریبها
تعجیل کن به خاطر صدها هزار چشم
ای پاسخ گرامی امّن یجیبها
سلام

ورزشکار خندان
شنبه ۳۰ آبان
وقتی به مدرسه رسیدیم بعد از برنامه صبحگاهی آقای فتحی از معاون مدرسه پرسید:میخواهید به بچه ها بگیم دور مدرسه بدوند؟
از صف اول تمام بچه ها پشت سرهم دور مدرسه دویدیم و بعد هم چند تا نرمش انجام دادیم و بعد به کلاس رفتیم،زنگ اول ورزش داشتیم که دوباره به حیاط مدرسه اومدیم و یارکشی برای فوتبال شروع شد همونموقع حلقه اتحاد رو بستیم
و بازی رو شروع کردیم اول تیم حریف بازی رو شروع کرد
ما سریع توپ رو از اونا گرفتیم و به دروازه شون حمله کردیم اولین شوت رو محمد علی از تیم ما زد که از کنار دروازه رد شد و بیرون رفت
،بد شانسی ما بازیکنان خوبمون رفته بودند بیرون تا برای کارت سلامت به کلاس بهداشت رفتند،تا قد و وزن و معاینه چشم انجام بدهند
،و بعد هم من و محمد علی ومهدی بیرون رفتیم و همونموقع گل خوردیم
و بعد نیمه دوم شروع شد ،بعد هم یک گل ما به اونا زدیم
و یک=یک شدیم.![]()

پسر عزیزم که قیافه یک ورزشکار جدی رو گرفته![]()
چهارشنبه ۴ آذر
زنگ اول ریاضی داشتیم
زنگ دوم مدیر اومد تو کلاسمون و به هر کدوم از بچه ها یک آیه از قرآن گفت با ترتیل خوندیم و بعد گفت من تو همه ی کلاسها رفتم و کلاس شما از همه بهتر قرآن خوندین.
زنگ تفریح تو حیاط گرگم به هوا بازی کردیم.
زنگ بعد رفتیم کلاس و خانم ازمون مدنی پرسید ،کسانیکه بلد نبودند
و مدنی نخونده بودند از کلاس اخراج شدند(همون ساعت)
خدارو شکر من خونده بودم و بلد بودم![]()
زنگ بعد تکالیف کتاب بنویسیم رو خانم نگاه کرد که من نوشته بودم.
زنگ بعد املا بصورت تخته نویسی کار کردیم
و بعد هم زنگ خانه خورد و سوار سرویس شدیم
و به خیر و خوشی به خانه آمدیم.![]()
**************
عرفه یک بهار است!!!
که در آن رویش گلها ی اجابت شادیبخش دلهای مؤمن است.
عرفات یک وادی نیست ،
قلّه ای است با یک چشم انداز بلند!
این پرتو حسین است که تا دارالقرار تابیده!!!
چشمها را باید شست
حتماً و قطعاً یوسف زهرا (س) در همین نزدیکیهاست!!!
التماس دعا![]()
![]()
فرا رسیدن هفتم ذی الحجه سالروز شهادت خورشید خفته در بقیع ،امام پنجم امام محمد باقر (ع) را به ساحت مقدس ولی عصر (عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما دوست عزیز تسلیت
عرض می کنیم.
التماس دعا
**************
اى زمین و آسمان سوگوار غربتت
آفتاب صبحدم، سنگ مزارغربتت
بر جبین فصلها هر یك نشان داغ توست
اى گریبان خزان، چاك از بهارغربتت
یك بقیع اندوه و ماتم یك مدینه اشك وخون
سینههامان یك به یك آیینه دار غربتت
پاك شد آیینه از زنگ، اى تماشایىترین
شستشو دادیم دل را، باغبار غربتت
شب سیه پوش از غم و اندوه بىپایان توست
شرمگین خورشید، ازشبهاى تارغربتت
اى بقیعت عاشقان را كعبه عشق وامید
سینه چاكیم از غم تو، بى قرارغربتت
شهر یثرب داغدار خاطرات رنج توست
خم شده پشت مدینه زیربار غربتت
مىتپددلهاى عاشق در هواى نامتو
با غمى خو كرده هر یك در كنارغربتت
كاش مىشد روشناىتربت پاك تو بود
چلچراغ اشك ما در شام تارغربتت
دایره در دایره پژواكى از اندوه توست
هیچ داغى نیست بیرون از مدارغربتت
دامن اشكى فراهم داشتم یك سینه آه
ریختم در پاى تو كردم نثارغربتت
آشناى زخم دلها،غربت معصوم توست
من دلى دارم پریشان، از تبارغربتت
سلااااااااااااااااااااااااام
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
وبلاگم سه ساله شد
تو این سه سال با دوستان زیادی آشنا شدیم 
که همیشه همراهمون بودند
و با نظرات پر مهرشون خوشحالمون کردند![]()
خوب و خوش باشید تا همیشه![]()
![]()
![]()

سلام
دیروز زنگ هدیه های آسمانی بهمون طرز خواندن نماز آیات رو یاد دادند
و امروز وقت اذان برای خواندن نماز آیات وضو گرفتیم و به نماز خانه مدرسه رفتیم. من از خواندن نماز با ۱۰ رکوع واقعا لذت بردم.![]()
یکی از همکلاسی ها که کنار من بود بعد از رکوع دوم بود که حواسش انگار پرت شد و میخواست به سجده بره
ولی نیم خیز بلند شد
و ایستاد و بقیه نماز رو همراه بقیه خواند .
امروز زنگ خونه وقتی با سرویس می اومدیم
تو یکی از خیابونها تصادف وحشتناکی شده بود
نفهمیدیم که خدای نکرده کسی هم طوری شده بود یا نه؟؟
چون دو تا ماشینی که به هم خورده بودند داغونه داغون بودند
یه ز *ا*نتیا با یک تو*یو*تا تصادف کرده بود
و درهای تو*یو*تا کاملاْ داغون شده بود
وقتی ما از اونجا رد می شدیم یکی از ماشین های امدا د*خود*رو اونجا بود و زا*نتیا رو با خودش می برد و یه بنده خدایی هم داشت تکه های جدا شده از ماشین رو میگذاشت تو ماشین امداد خود*رو
من که فکر کنم مقصر همون راننده زا*نتیا بوده
چون بنظر می رسید تو*یو *تا کنار خیابون پارک بوده وحتی راننده هم توماشین نبوده
تازه اینقدر محکم تصادف کرده بود
که خورده بود به درخت![]()

